دلم ضعف میرود برای دنیای مادری
دنیایی که متعلق به خودت نیستی
همه جا حضور کسی را احساس میکنی که آنقدر بی پناه است که اغوش تو آرامش میکند
آنقدر کوچک است که دستهای تو هدایتش میکند
آنقدر ضعیف است که شیره جان تو پرورشش میدهد...
مادری را دوست دارم چون به بودنم معنا میدهد
چون ارزشم را به رخم میکشد
و یادم میدهد هزار بار بگویم جانم
هرچند در آیینه خودم را نمیبینم
آن زن خسته …. ژولیده و کم خواب در قاب آیینه را تنها وقتی میشناسم که دستهای فرشته ای به گردنم گره میخورد
و باخنده از من میخواهد که عکسی دو نفره بگیریم
و آنوقت هست که من زیبا میشوم و زیباترین ژست دونفره را در قاب آیینه حک میکنم
مادریم را خیلی دوست دارم....

... سیرک عجائب ...
ماه رمضون 94 و حواشی آن
ماه رمضون 94 اومد و به سرعت هم رفت ... بعد از 4 سال نمیدونستم بلاخره تصمیمم چیه، روزه بگیرم یا نه ؟ آخه یکمی با خدا قهر بودم و از دستش دلشکته ، حالا دلیلش بماند واسه وقتی که بزرگتر شدی که اگه صلاح دونستم میگم بهت ... ماه رمضون که شروع شد ، تقریبا 4-5 روز اولش رو روزه نگرفتم ، امــــــــــــــــا ... از تقریباً از روز اول ماه اتفاقاتی افتاد که موج تازه ای تو زندگی ما و خانواده بابا حبیب اینا وارد شد و اون ... اون اعلام علاقمندی عمـــــــو مجتبی به پرنسس آرزوهاش بعنی الهه جون بودش ... خوب از همون روزهای اول درگیر میانجیگری این امر خیر بودم و مذاکرات سنگین و نفس گیری با عمــــو مجتبی و ...
نویسنده :
مامان رادين
23:32
... ماجرای سفر به نوشهر ...
گیلان گردی 2(ماسال - تالش - آستارا)
سلام پسر نازم ... بلاخره بعد از مدتها اومدم تا برات بنویسم ... نمیدونم چند ماه شده که نیومدم اما حالا اومدم و میخوام دوباره شروع کنم ... دلم تنگ شده واسه نوشتن برات ، خیلی وقته ننوشتم از کارهات از هوشت از شیطنتهات و وروجکی هات و از آقا شدن و عاقل شدنت ... نه اینکه بگم وقتش رو نداشتم نه درگیر یه پروژه کاری هستم که چند ماهه شروع شده اما ازت غافل نشدم فقط وقفه افتاده تو نوشتنم ازت ... بگذریم .............. از پارسال که جریان عمل و بستری شدن بابایی پیش اومد و بعد هم افتتاح سوپر کافی شاپ بستنی تو کرج تا همین چند وقته خیلی زندگیمون دچار یکنواختی شده و یه مسافرت هم نشد که بریم حتی تو عید ... ...
نویسنده :
مامان رادين
11:16
آب بازی رادینی(هدیه روز معلم به مادری)
اون روز بعد از اینکه بابایی از بیرون اومد ، یهویی گفت :"بلند شو حاضر شو بریم ناهار بیرون به مامانت هم بگو باهامون بیاد ... شنبه 12 اردیبهشت 94 بود ... این فراموشی هم بخاطر اینه دکه دارم خاطره اون روزها رو الان مینویسم ... الان یعنی 15 تیر ماه 94 که همین الان کلی خاطره داغ دارم که معلوم نیست کی وقت کنم برا ثبتش ... و تا بروز نشه وبلاگت من همین شکلی میمونم ... بلاخره طبق معمول آماد باش همیشگی من به رای بیرون رفتن ، خیلی زود وسایل رو آماده کردم و راهی شدیم ... خدا رو شکر یه جای عالی پیدا کردیم و اطراق نمودیم ... تا ناهار آماده بشه یه آب تنی حسابی کردی و من...
نویسنده :
مامان رادين
11:16








